پرنده عاشق

    پر می کشی و وای به حال پرنده ای

    کز پشت میله قفسی عاشقت شده ست 

    فاضل نظری

 

/ 5 نظر / 17 بازدید

موج سبکبال من، بی خبر از حال من ! پای تو، در بند نیست، بر سر و دوشت، چو من، کوه دماوند نیست ! (هستم اگر می روم ) ! خوشتر از این پند نیست، بسته به زنجیر را، لیک، خوشایند نیست ! قسمتی از چکامۀ بسیار زیبای " فلسفۀ حیات "، از شاعر گرامی، زنده یاد " فریدون مشیری " همکلاسی

صبح

مگذار که خستگان بمیرند دور از تو به انتظار مرهم سعدی

سعید

تقدیر من پرواز بود بستم بدست خود بال وپرم را

مریم

بلای عشق را جز عاشقِ شیدا نمی داند به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را

معتاد

دوستش داری و... از عاقبتش با خبری... دوستش داری و... باید که دل از او نبری... دوستش داری و... از خیر و شرش میگذری... دل من ! از تو چه پنهان که تو بسیار خری ! دوستت دارد و ... یک بند تو را میخواهد...   دوستت دارد و... در بند تو را میخواهد... همه ی زندگی ات چند ؟ تو را میخواهد... دل من ! گند زدی ... گند ... تو را میخواهد !