دلم رفت

به دلم آمد می‎آیی

آمدی ،

دلم رفت

 مهدی فرج اللهی 

 

 

 

   این شعر من رو یاد یکی از اشعار قیصر امین پور می ندازه :

   گرمن به شوق دیدنت از خویش می روم

    از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

 

 

/ 7 نظر / 47 بازدید
انسان

[گل][گل]

و منم یاد این شعر استاد سخن : گفته بودم چو بیایی , غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل ... برود چون تو بیایی و در جای دیگری از همین غزل : حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان این توانم که بیایم سر کویت به گدایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست , تحمل نکنم بار جدایی ........... ( همکلاسی)

nazanin

وقتی سوار بر تاب زندگی شدی، دست روزگار هلت می دهد؛ ولی قرار نیست تو بیاُفتی! اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی، اوج می گیری … به همین سادگی

مریم

یک فانوس کوچک می تواند کاری کند که خورشید با آن عظمت هرگز نمی تواند آن را انجام دهد ! او می تواند در شب بتابد

مریم

دلم برای کسی تنگ است کسی که نه میدانم کیست ! و نه میدانم کجاست ! فقط میدانم که باید باشد و نیست