ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا

   ای رفته کم‌کم از دل و جان، ناگهان بیا
   مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا

   قصد من از حیات، تماشای چشم توست
   ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا

   چشم حسود کور، سخن با کسی مگو
   از من نشان بپرس ولی‌ بی‌نشان بیا

   ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
   بی‌ آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

   قلب مرا هنوز به یغما نبرده‌ای
   ای راهزن دوباره به این کاروان بیا

 

   فاضل نظری

 


/ 12 نظر / 74 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد پایمرد

سلام . شعرهای خوبی انتخاب کردین .ازخودتون شعر ندارین؟سری بمنم بزنید موافق بودین بفرمایید تبادل لینک کنیم[گل]

مریم

دلم … باران میخواهد و چتری خراب و خیابانی که هیچ گاه به خانه ی تو نرسد !

فرهاد و شیرین / وحشی بافقی : ... ( شیرین :) ترا بینم بدین گردن فرازی که از سیم و زر ما بی نیازی گرت سیم‌و زری در کار باشد از این در خیل ما بسیار باشد بگفت آن کس گزیر از زر ندارد که پنهان مخزن گوهر ندارد مرا گنجی نهان اندر نهاد است که با وی گنج باد آورد باد است محبت گنج و اشکم گوهر اوست سیه ماری چو زلفت بر سر اوست بدیدی گنج باد آورد پرویز ببین این گنج آب آورد من نیز... بگفت این گنج را چون کردی انبوه بگفت از بس که خوردم تیشه چون کوه .... همکلاسی

بهنام

هم اکنون که در حال نفس کشیدن هستید کس دیگری دارد نفسهای آخرش را می کشد ، پس دست از گله و شکایت بردارید و بیاموزید که چگونه با داشته هایتان زندگی کنید .[گل]