مسم ، در بوته ی هستی زرم کن

   یکی دیوانه ای آتش برافروخت
   در آن هنگامه جان خویش را سوخت

   همه خاکسترش را باد می برد
   وجودش را جهان از یاد می برد

   تو همچون آتش ای عشق جانسوز
   من آن دیوانه مرد آتش افروز

   من آن دیوانه ی آتش پرستم
   در این آتش خوشم تا زنده هستم

   بزن آتش به عود استخوانم
   که بوی عشق برخیزد ز جانم

   خوشم با این چنین دیوانگی ها
   که می خندم به آن فرزانگی ها

   به غیر از مردن و از یاد رفتن
   غباری گشتن و بر باد رفتن

   در این عالم سرانجامی نداریم
   چه فرجامی ، که فرجامی نداریم

   لهیبی همچو آهِ تیره روزان
   بساز ای عشق و جانم را بسوزان

   بیا آتش بزن ، خاکسترم کن
   مسم ، در بوته ی هستی زرم کن

   فریدون مشیری

 

 

/ 6 نظر / 32 بازدید

هضم دلتنگی برای موج آسان نیست،آه آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق.... همکلاسی

!!!

این قشنگترین وبلاگی بود که از نظر محتوا دیدم .خیلی عادت ندارم که کامنت بزارم ولی دور از انصاف بود که بخاطر احساسی که به من هدیه کردید تشکر نکنم. آفرین [گل]

!!!

آدرس من ؟: من تبعید شده در شهر عشقم ،کنار خانه دوست که در آن عشق به اندازه پرهای صدافت آبی است .خدا رو شکر که عمر آدما جاودانه نیست .تنها امیدم همینه که برا همیشه در تبعید نمیمونیم ... یک سینه حرف است ولی نقطه چین بس است خاتون دل و دماغ ندارم ... همین بس است یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم کو شوکران ؟ که زندگی اینچنین بس است [گل]

مریم

اینجا فقط دوست داشتن بهانه میشود برای باهم بودن اما من تو را بهانه میکنم برای اینجا بودن

!!!

گنجشک کوچولویی از پشت شیشه گفت من همیشه باهات میمونم . و گنجشک توی اتاق فقط نگاش کرد .گنجشک کوچولو گفت من واقعا عاشقتم اما گنجشک توی اتاق بازم نگاش کرد . امروز دیدم گنجشک کوچولو پشت شیشه ی اتاقم یخ زده اون هیچ وقت نفهمید . گنجشک توی اتاقم چوبی بود . حکایت ماست . خودمونو نابود میکینم واسه ادمای چوبی . کسایی که نمیبیننمون نه صدامونو میشنون تا شقایق هست زندگی باید کرد .مرسی[گل]

انسان

[گل][گل][گل][گل][گل]